X
تبلیغات
رایتل
خاطرات شب انفجار حسینیه شیراز1387/1/24



آن شب چه گذشت بر ما ...


به خاطر کمردرد مامانم نتونستیم دو جلسه ی بعد از عید رو بریم کانون

اون شب من خیلی تلاش کردم که برم ولی هر کاری کردم نشد ..

ناراحت بودم به خاطر این که نشده برم کانون .. رفتم بیرون موبایلمو با خودم نبرده بودم .. وقتی برگشتم رفتم سراغ گوشیم می دونستم صبا بهم زنگ یا اس ام اس زده .. ( همیشه وقتایی که کانون نمی رفتم یادم بود بهم زنگ یا اس ام اس می زد اون شبم مثل همیشه زنگ زده بود ولی نبودم که جواب بدم ) ساعت 9:20 بود . دیدم صبا 5 بار به گوشیم زنگ زده ! (آخرین تماسش چند دقیقه قبل از انفجار بود ...)

شمارشو می گرفتم می گفت تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد .. دوباره گرفتم نشد .. اس ام اس زدم نرسید ..

همین جوری که تلاش می کردم شمارشو می گرفتم یه دفعه گرفت ، گوشی رو برداشت ساعت 9:30 بود ( ربع ساعت بعد از انفجار ... )

یه جوری بود خیلی شلوغ بود فکر کردم کانون نیست تو خیابونی جایی هست ، خیلی سر و صدا بود

گفتم کانونی ؟ گفت آره

ناراحت بود گفتم چی شده ؟ گفت نمی دونی چی شده ، یه چیزی این جا منفجر شد .. نمی دونم چی بود .. نمی فهمم .. این جا خیلی شلوغه .. دیوارا ریخته همه درب و داغونن ..

حرفاشو می شنیدم ولی باورم نمی شد ! نمی تونستم شنیده هام رو هضم کنم ! فقط می شنیدم ولی نمی تونستم جمله هایی که میگه رو تجزیه تحلیل کنم ! شوکه شده بودم ! گفتم خوبی خودت ؟ گفت آره من خوبم ولی از بچه ها خبر ندارم .. خیلی دعا کن ...

خیلی ناراحت بود .. یه جوری بود . هم تو بُهت بودم نمی دونستم چی باید بگم مونده بودم تو حرفاش ، هم این که نمی شد بیشتر باهاش حرف بزنم احساس کردم حالش خوب نیست زیاد ، نمی تونه حرف بزنه .. خداحافظی کردم ، ازش خواستم خبرم کنه ...

من پای تلفن وقتی حرفای صبا رو شنیدم بلند و مضطرب گفته بودم چی شده ؟ کانون ؟ ریخته ؟ الآن خوبی ؟ ...

همه ی خانواده نگران نگاهم می کردن منتظر بودن حرف بزنم بگم چی شده ولی من همین جوری پای تلفن وایساده بودم . مونده بودم . نمی دونستم چی باید بگم بهشون .. گفتن چی شده ؟؟؟ ... همین جوری که تو بُهت بودم نمی تونستم حرف بزنم . سعی می کردم چیزایی رو که شنیدم بگم ولی نمی شد با بهت زدگی زیاد به زور گفتم گفتش یه چیزی منفجر شده و ...

خاطره ی یکی از بچه های کانون
برای ادامه کلیک کنید به لینک بالا



تاریخ : 1393/01/25 | 23:01 | نویسنده : خاکی | نظرات (2)