X
تبلیغات
رایتل


من کجا و تو کجا که شنیدم قطره های خونت با همین خاکهای شلمچه یا طلائیه یا شاید آبهای اروند همراه شد تا مرا که بعد از سالها به زیارت تو کشانده هشدار دهد و کسی از درونم فریاد بزند: های! می دانی فاصله خونی که در رگ توست با آن قطره های خون در چیست؟
من کجا و تو کجا که شنیدم چقدر راحت چشمت را به زرق و برق چراغهای شهر بستی، چراغهای چشمک زنی که مردمش را از نگاه به آسمان باز می داشت و اما تو دنبال ستاره ها بودی و همین شد که خودت هم یکی از ستاره های آسمان شدی.
من کجا و تو کجا که شاید در یک لحظه ی ملکوتی به زیبایی تمام عمر آدمها کوله بار گناهانت را زمین گذاشتی و قنوت گرفتی و سجده کردی... سجده ی شکر یا توبه! نمی دانم اما هرچه بود در یک لحظه عهد بستی و تمام شد و همه چیز از همین یک لحظه شروع می شود، لحظه هایی که شاید یک چشم به هم زدن بیشتر طول نکشند اما چشمه ای در قلب آدمها می جوشانند که سعادت عمری را رقم می زند. لحظه ای که میثاق می بندی همانی باشی که او می خواهد.
وقتی بر خاکی که روی آن افتاده بودی قدم می زدم با تو پیمان بستم کوله بار گناهانم را همان جا روی زمین بگذارم و همان میثاقی را ببندم که تو با خدا بستی...
هنوز کلام پیر جماران را از یاد نبرده ام که می گفت: جنگ تمام نشده است... جنگ ما جنگ حق و باطل است و تا پایان تاریخ ادامه خواهد داشت و من هر روز در کشاکش زندگی معنای این کلامش را در می یابم. در جنگی که هنوز تمام نشده است با مسئولیتی شاید هزاران بار سنگین تر...
گاهی که بار سنگین این مسئولیت را بر دوشم احساس می کنم، دلم برای آسمان تنگ می شود و تو می دانی که در این زرق و برق شهرها پیمودن راه اسمان چقدر سخت است...
همراهی ام کن تا شاید من هم به آسمانی ها بپیوندم...
همراهی ام کن که من هم یکی از آنهایی باشم که امام عصر علیه السلام برای خودش انتخاب می کند...
و تا شاید من هم مثل تو پرواز کنم...



تاریخ : 1393/02/09 | 23:10 | نویسنده : خاکی | نظرات (0)