X
تبلیغات
رایتل

از بچگی هر وقت سرما می خوردم، گلودردهای سختی می گرفتم، آنقدر که حتماً باید دکتر می رفتم و آمپول می زدم تا حالم بهتر می شد کلاس اول ابتدایی بودم که یکی از همون گلودرهای شدید سراغم آمد و حالم خیلی بد بود آن زمان "فوزیه" فقط 12 سالش بود

اما انگار با همون سن و سال کمش تصمیمش رو گرفته بود و می دونست که قراره پرستاربشه.

اطلاعات زیادی راجع به نحوه ی مراقبت از بیمارها داشت و عاشق محیط های درمانی بود.

به من گفت لباس ها تو بپوش و بیا بریم دکتر من از آمپول می ترسیدم و حاضربودم گلودردم رو تحمل کنم اما آمپول نزنم!

خواهرم چون از این ترس من اطلاع داشت با مهربونی خاص خودش گفت:" اگه دختر خوبی باشی و همراهم بیایی دکتر و آمپولت روبزنی، یک هدیه ی خوب واست می خرم".

می دونستم زیرحرفش نمی زنه و قولش،قوله.لباس هامو پوشدیم و رفتیم درمانگاه که اون وقت ها اسمش "شیروخورشید بود"...اونروز من آمپولم روزدم و توی راه برگشت، فوزیه برام یک گردنبند قشنگ خرید، که با گوش ماهی درست شده بود..



تاریخ : 1393/03/05 | 23:46 | نویسنده : خاکی | نظرات (0)