X
تبلیغات
رایتل

تابستون57 بود ومن 14 ساله بودم که برای اولین بار رفتم پاوه.چند روزی اونجا مهمون فوزیه و دوستانش بودم.ساختمونی که اونها اونجا بودند، حدود 10 دقیقه ای با ساختمون بیمارستان فاصله داشت به هر کدوم از پرستارها یک اتاق داده بودند که محل استراحت شون بود.

اونجا چند تا دختر هم بودند که اهل کشور فیلیپین بودند و خیلی جالب و با لهجه ی خاصی فارسی حرف می زدند و البته با همه هم صمیمی بودند.  یه شب فوزیه شیفت بود، من و دوستانش نشسته بودیم و منتظربودیم که بیاد و با هم شام بخوریم ساعت 9 بود که اومد و ما هم سفره رو پهن کردیم که شام بخوریم هنوزاولین لقمه رو نخورده بود که یکی از نگهبان ها اومد و گفت چند تا بچه ی مریض رو زا "نودشه" آوردن و دکتر هم نیست...

بلافاصله فوزیه ازجاش بلند شد و دوباره لباس پوشید و گفت من میام،بعدش به ما گفت شما شامتون رو بخورین معلوم نیست من کی بیام،با همه ی خستگی که خودش داشت همراه نگهبان رفت...

چند ساعت بعد حدودای ساعت 1 بود که آروم دروباز کرد و اومد تو،من بیداربودم،بلافاصله از تخت اومدم پایین و گفتم چی شد؟گفت طفلکی ها خیلی مریضن و خانواده هاشونم شدیداً نگران بودند،تادکتربیاد ازشون مراقبت کردم و به خانواده هاشون دلداری دادم.حالشون بهترشد و دکترهم اومده، این بود که الان اومدم..

اونقدرخسته بود که شام نخورده خوابش برد..فردا صبح که من پاشدم،زودتر ازمن لباس پوشیده و باز رفته بود بیمارستان به بچه ها سر بزند...



تاریخ : 1393/05/03 | 17:30 | نویسنده : خاکی | نظرات (0)