X
تبلیغات
رایتل

حسرت آخرین دیدار !


روزهای آخرمرداد 58 بود.من سال اول راهنمایی بودم و از درس انگلیسی تجدید شده بودم، مجبوربودم درس بخونم روز27 ام بود و داشتم با دختر همسایمون انگلیسی می خوندم.  

اونروز از صبح دایه دلشوره داشت، مرتب می رفت طبقه ی بالا وعکس فوزیه رو نگاه می کرد، همش می گفت:دلم آروم نمیگره، آخه روز آخری که می خواست بره و من ودایه مثل همیشه واسه بدرقه اش رفته بودیم درست همون لحظه ای که با ساک سورمه ای رنگ کوچکش سوار مینی بوس پاوه شد،یه ماشین دیگه از جلوی مینی بوس رد شد و ما نتونستیم صورت فوزیه رو ببینیم ما نمی دونستیم که حسرت آخرین دیدار به دلمون می مونه...

همون موقع بود که زنگ خونه رو زدن، دایه با عجله درو بازکرد،یک سرباز بود که گفت می خواد با بابام حرف بزنه، وقتی پدرم اومد بهش گفت" چند روزیه که پاوه درگیریه و دختر شما هم توی بیمارستان یه تیر به دستش خورده و الان هم بستریه من اومدم اطلاع بدم".

بعد از اینکه سربازه رفت پدرم رفت دنبال عموم و قرارشد همراه دامادمون برن پاوه، اما اوضاع پاوه تعریفی نبود و هیچ ماشینی نمی رفت سمت پاوه، تا اینکه با یه ماشین دربستی رفته بودندپاوه، حدودای ساعت 6 عصر بود که برگشتن و ما اون موقع بود که فهمیدیم فوزیه شهید شده،اما چون جسدها داخل هلی کوپتر بوده و هلی کوپتربه کوه خورده و برای شناسایی جنازه ها باید صبرکنین اجساد منتقل بشن به سردخونه ی بیمارستان 200 تخت خوابی کرمانشاه و بعد می تونیم جسد رو تحویل بگیریم...

برای شناسایی من و دایه و خواهرام،زن عموم با پدرم و عموم رفتیم.بعدها فهمیدیم ناراحتی قلبی که دایه پیدا کرد حال همون موقعی که بود که کشوهای سردخونه را می کشید تا جسد دخترجوونش رو شناسایی کنه...

فوزیه رو که گرفتیم از طرف بنیاد شهید و سپاه هم اومده بودن و بعد ها هم کم کم جزئیات درگیری های پاوه برای ما روشن شد،فهمیدیم که از کادرپزشکی تنها فوزیه شهید شده واون روز هم او روزه بوده که تیرخورده و حدود 16 ساعت ازش خون رفته و بازبون روزه شهید شده،بعد از فاتحه مراسم به راهپیمایی تبدیل شد.

برای هفتمین روز شهادتش توی پاوه مراسمی برگزارشد که حتی همسایه های ما هم خودشون رو رسوندن پاوه تا شرکت کنند.اونروز به ما گفتن می تونیم بریم و از اتاق فوزیه و وسایلش رو برداریم،اما اتاق کاملاً تخریب شده بود و همه ی وسایل روهم به غارت برده بودند،حتی لباس ها روهم پاره کرده بودند...

ما حتی نتونسیتم یادگاری زیادی از فوزیه داشته باشیم....


خاطرات نقل شده از زبان خواهر شهید "فوزیه شیردل"





تاریخ : 1393/05/24 | 10:00 | نویسنده : خاکی | نظرات (0)