X
تبلیغات
رایتل


بسم رب الشهدا و الصدیقین




وقتی دل میگیرد، وقتی دیگر فقط منتظری تا دری باز شود ،زمانی که گلویت از شدّت بغض درد می گیرد دیگر برای رها شدن از این همه بغض دست به قلم می شوی...

دیگر وقتش است...

وقتش است که بنویسم...

از اشک های  بی اختیاری که در چشم ها حلقه می زند...

از بغضی خفته ...

از غبطه و حسرت و آهی که با خاطراتت ، با خواسته هایت زنده می شوند...

کسی چه میداند در دل ها چه می گذرد...

دخترک خسته شده بود،وقتی هواابری می شد دلش را می لرزاند اهسته دستش را روی قلبش میگذاشت و اشک...

وقتی باد می آمد انگار که خاکهای زمین عاشقیش او را در بر گرفته اند با باد همسو می شد و در رویا فرو می رفت...یک رویای واقعی...

کاش کسی او را می فهمید...بی چاره دخترک...بی چاره دلش...معشوق اش را تهدید کرده بود.اما دلش باز می لرزید ..

-اگر برایش مهم نباشم چه؟

-اگر دست رد به همه رویاهایم بزند چه؟

-معشوقی که همه حسرتش را میخوردند!او دست رد بزند؟نمی دانم!

-خدایا چه کنم؟او را قسم بدهم!

دخترک در فکر فرو رفته بود،اما همه ی زندگیش شاید به این دعوت گره خورده بود...

دیگر بس است...

او که سالها با معشوقش فاصله داشت ...می دانست که درمقابل او هیچ است اما دیگر عاشق شده بود...

آیا کسی جواب این بغض فروخفته را می دهد؟آیا دعوت میشوم؟آیا به خواسته ام می رسم؟

روزهای بی تابیش به یادش آمد،چه روزهای زیبایی بود در غم دوری از یار !

همه ی این عاشقی ها را مدیون شاید یک نفر است...اسمش حسن آقا است...عشقش را به او سپرد و رفت.

رفت تا به تاریخ بپیوندد.دخترک همه چیزش را مدیون اوست...اویی که بر همه خواسته های دخترک  شاید...پیروز شد.

حسن آقا دیگر برنگشت ...



-هنوز که هنوز است سوالهای بی جوابش او را بی تاب کرده اند.

-عکس بالا گویای همه چیز است.

برای دل او دعا کنید...



تاریخ : 1393/12/04 | 20:28 | نویسنده : خاکی | نظرات (0)