X
تبلیغات
رایتل

نامه ای که پس از خودکشی یک دختر به دست آمده، این حقیقت را به روشنی آشکار می سازد:

 
آقای دکتر عزیز!
 
این نامه موقعی به دست شما می رسد که دیگر من زنده نیستم. قصه ای که برای شما می نویسم، جریانی است که هیچ کس از آگاه نیست؛ و از شما نیز می خواهم که به مادرم چیزی نگویید، چون گناه من به گردن اوست.
 
آری مادرم گناهکار است. او زنی خشن، خودپسند، سختگیر و بی رحم است. برای تربیت من که تنها فرزندش بودم، رنج بسیار کشید. او مادر من بود، معلم من بود، ولی هرگز نخواست دوست من باشد. حتی هنگام بلوغ جرأت نکردن از آن حادثه که برای هر دختری رخ می دهد، با او حرفی بزنم.
 
و روزی رسید که این کمبود را دیگری جبران کرد. من که تشنه محبت بودم، دست پر مهر او را به گرمی فشردم و به رویش آغوش گشودم. یقین دارم دختران محبت دیده، هرگز دچار این لغزش نمی شوند؛ کسی که در خانه اش چشمه آب حیات دارد، به دنبال سراب نمی رود.
 
او به من قول ازدواج داد. من دیوانه وار عاشقش شدم، او هم خود را دلباخته و بی قرار من نشان می داد. نتیجه را شما خود می توانید حدس بزنید. آنچه نمی بایست واقع شود، اتفاق افتاد...!
 
یک ماه بعد از کامیابی، او از من گریخت و سردی نشان داد. من در آتش سوزنده ای می سوختم، و جرأت نمی کردم این موضوع را با مادرم در میان بگذارم.
 
سه ماه گذشت، بالاخره یک روز- که دیدم پدر و مادرش از خانه خارج شدند- به سراغش رفتم.
 
در زدم؛ خودش در را به روز من گشود. تا مرا دید خواست در را ببندد، اما من خود را لای دو لنگه در انداختم و وارد شدم.
 
گریه کنان گفتم: چرا با من چنین کدی؟ وحشیانه بازوی چپم را گرفت و از خانه بیرونم انداخت و گفت: برو گمشو دختر نانجیب! تو را اصلاً نمی شناسم! و سپس در خانه را بست.
 
گریه و زاری نتیجه ای نداشت، به خانه رفتم؛ اما جرأت گفتم آن واقعیت را نداشتم- زیرا مادرم را دوست خود نمی شناختم.
 
آقای دکتر!
 
من دختری تنها بودم و از محبت مادر بهره ای نبردم. از این رو، خیلی زود به دام فریب جوانی زیباصورت، اما زشت سیرت، گرفتار شدم و گوهر عفت خود را از دست دادم. خیلی زود به بن بست رسیدم و به انتهای راه زندگی...
 
آقای دکتر!
 
دیگر چیزی نمی نویسم، چون هیچ کس نمی تواند اندوه بزرگ مرا درک کند. این نامه را نوشتم تا عبرتی باشد برای دختران ساده دل، که به مصیبت من گرفتار نشوند.



تاریخ : 1393/12/12 | 14:49 | نویسنده : خاکی | نظرات (1)