X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

  

بالاخره اون روز از راه رسید ... موقع خوردن صبحانه، همون طور که سرش پاین بود ... با همون اخم و لحن تند همیشگی گفت :
-هانیه ... دیگه لازم نکرده از امروز بری مدرسه ... 

تا این جمله رو گفت، لقمه پرید توی گلوم ... وحشتناک ترین حرفی بود که می تونستم اون موقع روز بشنوم ... بعد از کلی سرفه، در حالی که هنوز نفسم جا نیومده بود ... به زحمت خودم رو کنترل کردم و گفتم :

-ولی من هنوز دبیرستان ...

خوابوند توی گوشم،برق از سرم پرید ... هنوز توی شوک بودم که اینم بهش اضافه شد ...

-همین که من میگم ... دهنت رو می بندی میگی چشم... درسم درسم ... تا همین جاشم زیادی درس خوندی ...

از جاش بلند شد ... با داد و بیداد اینها رو می گفت و می رفت ... اشک توی چشم هام حلقه زده بود ... اما اشتباه می کرد، من آدم ضعیفی نبودم که از خونه که رفت بیرون، منم وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم برم مدرسه ... مادرم دنبالم دوید توی خیابون .

-هانیه جان، مادر، تو رو قرآن نرو ... پدرت بفهمه بدجور عصبانی میشه ... برای هر دومون شر میشه مادر ... بیا


 


تاریخ : 1394/11/03 | 14:14 | نویسنده : خاکی | نظرات (0)