با نگرانی تمام گفت:
-سلام علی آقا ... می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون ... امکان داره تشریف بیارید؟ 

-شرمنده مادرجان، کاش زودتر اطلاع می دادید ... من الان بدجور درگیرم و نمی تونم بیام ... هر چند، ماشاء الله خود هانیه خانم خوش سلیقه است ... فکر می کنم موارد اصلی رو با نظر خودش بخرید بالاخره خونه حیطه ایشونه ... اگر کمک هم خواستید بگید ... هر کاری که مردونه بود، به روی چشم ،فقط لطفا طلبگی باشه ... اشرافیش نکنید ...

مادرم با چشم های گرد و متعجب بهم نگاه می کرد ... اشاره کردم چی میگه ؟ ... از شوک که در اومد، جلوی دهنی گوشی رو گرفت و گفت : -میگه با سلیقه خودت بخر، هر چی می خوای ... 

دوباره خودش رو کنترل کرد ... این بار با شجاعت بیشتری گفت :

-علی آقا، پس اگر اجازه بدید من و هانیه با هم میریم... البته زنگ زدم به چند تا آقا که همراه مون بیان ولی هیچ کدوم وقت نداشتن ... تا عروسی هم وقت کمه و ... 

بعد کلی تشکر،گوشی رو قطع کرد ... هنگ کرده بود، چند بار تکانش دادم

-مامان چی شد؟  چی گفت؟ 

بالاخره به خودش اومد ...

-گفت خودتون برید ... دو تا خانم عاقل و بزرگ که لازم نیست برای هر چیز ساده ای اجازه بگیرن و...

برای اولین بار واقعا ازش خوشم اومد ... تمام خریدها رو خودمون تنها رفتیم ... فقط خریدهای بزرگ همراه مون بود ... برعکس پدرم، نظر می داد و نظرش رو تحمیل نمی کرد ... حتی اگر از چیزی خوشش نمی اومد اصرار نمی کرد و می گفت:

-شما باید راحت باشی ...

باورم نمی شد یه روز یه نفر به راحتی من فکر کنه ...

یه مراسم ساده ... یه جهیزیه ساده ... یه شام ساده ... حدود 60 نفر مهمون ... 

پدرم بعد از خونده شدن خطبه عقد و دادن امضاش رفت ... برای عروسی نموند ولی من برای اولین بار خوشحال بودم... علی جوان آرام، شوخ طبع و مهربانی بود ...


ادامه دارد...


 



تاریخ : 1394/11/05 | 12:00 | نویسنده : خاکی | نظرات (0)