X
تبلیغات
رایتل

سفر نامه راه نورانی...


بسم الله الرحمن الرحیم

 

باکوله باری پراز مسئولیت وتجربه واندوه دوباره به شهرم بازگشتم.

شهری که به من خیلی احتیاج دارد و دراین سفر این نیاز رابیشتر احساس کردم.

از همان لحظه که وارد خرم آباد شدیم حال وهوای دلم دگرگون شد.شهیدان به پیشواز مهمانهایشان آمده بودند.

به اندیشمک که رسیدیم  چند شهید گمنامی را که در آنجا دفن کرده بودند زیارت کردیم.از همان جا احساس کردم شهدا دارند بادلم کاری میکنند.

دارند دلم را آماده پرواز میکنند.آماده دیدن و احساس کردن حقایقی که تابه حال باآن از نزدیک مواجه نشده بودم.

به خوزستان که رسیدیم غربتش مرا گرفت.تابه حال شهری به این غریبی ندیده بودم.

انگار این شهر به فراموشی سپرده شده بود.مردمانش به سختی زندگی میکردند.

اردوگاهی که در آنجا اسکان داشتیم پراز عشق ولبریز از معنویت بود.این را باتمام وجودم میگویم.

نمیخواهم غلو کنم .

خادمان آنجا زحمت کش بودند.غذای آنجا مزه ی دیگری می داد.شب آنجا گونه ای دیگر بود.صبح آنجا گونه ای دیگر بود.هرروز صبح ساعت حدودای پنج از خواب با دعای دلنشین مناجات امیرالمومنین در کوفه بیدار میشدم.برای نماز آماده میشدیم ونمازمان راکه میخوردیم صبحانه ای مختصر وبعد راهی مناطق میشدیم.

آنجا جای خیلی ها خالی بود.جای رزمندگان خیلی خالی بود.خیلی...

جای همه کسانی که خالص شده بودندو از همانجا پرکشیدند ورفتند اما هنوز آنجا بودند!

بااینکه شبها با کم میخوابیدم وصبح زود بیدار میشدم اما در آن هوای سوزان با آن همه گریه وسوزو آه وگرما هیچ خستگی نداشت.

از خود خدا خواستم که خستگی را از من بزداید تابیشتر از آنجا استفاده کنم.

چون وقتم خیلی محدود بود ،در آنجا فهمیدم که چرا شهدا مرا فراخوانده اند.

مطمئن شدم صدایم درهمه این مدت به آنها می رسیده.گلایه ها وخستگیهایم به آنها می رسید.

در انجا بادیدن عشق بازی شهدا با خدا مسئولیتم چند برابر شد.خوده رهبر مان که خدا عمر پربرکت بهشان بدهد فرمودند شما فرماندهان جنگ نرمید.

این جمله بر دلم نشست.من آری فرمانده جنگ نرم هستم.


باور این همه سختی هایی که رزمندگانمان کشیدند خیلی سخت بود.

برایتان بگویم از غواصانی که به جرم غیرت ومردانگی ونماز خواندن کوفیان سنگ دل به دستان آنها سیم تلفن(نه سیمی که شماتصور میکنید!)بستند انهارا به ردیف پشت سرهم نشاندند وبه همان حال که غواصان ذکر الله اکبر میگفتند زنده زندهآنها را خاک کردند وبه همان حال شهید شدندوبعد از 8سال جنگ تحمیلی بایاری الله در سرزمین عراق پیدا شدند...

یا

نوجوان اسیر 13ساله ای که باتمام مظلمویتش اورا خوابانده بودند، میله ای آهنی در چشمش فرو کردند؛از پشت جمجمه اش میله گذشت اما جوان سکوت کرد ودوستانش را لو نداد...


رزمندگانی که به اسارت گرفته شده بودند اطراف بدنشان را مین کار گذاشته بودند تا اگر حرکتی کردند یا کمکی به آنهارسید منفجر شوند!


رزمندگانی که 1دستشان را به 1ماشین ودست دیگرشان را به ماشین دیگر می بستند ،ماشین هارا روشن میکردند وبه حرکت در میآوردند وانقدر درحین حرکت دستشان کشیده میشد کهاز بدنشان جدا  ودل بعثی ها خنک شود!!

سختی دل،نفرت وستمگری تاکجا؟؟؟؟؟

شهیدان اسیری که چهار پنج متر دردل خاک دفن میشدند(در عراق)بعضی از آنها را نزدیک چاه فاضلابشان دفن میکردند...(شرم میکنم از گفتنش اما چاره ای دیگر هست؟)

تاکمی از دل پرکینه شان(که  سالها اززمان امیرالمومنین هنوز دردلشان نهفته بود)خنک شود!

همین بس است برای نشان دادن مسئولیتمان...

به دلم میگویم آیا باورت میشود؟؟

این نمی از مصیبت عاشوراست...

کوفیان امام را کشتتد...

هرمنطقه ای که می رفتم جوری خاص دلم راباخودش میبرد طلاییه 1جور.شلمچه، هویزه، پاسگاه زید،کانال کمیل واروند به گونه هایی دیگر...

من دراین سفر بیشتر ایمان آوردم که آنها از جنس من وتو بودند.

اما چه شد که این سختی را به جان خریدند جانشان را درطبقه اخلاص فدای اسلام کردند؟

آری،کشتن هوای نفسشان بود.

آنها هم دنیا را دوست داشتند همسرو فرزندشان را دوست داشتند ولی خدا خریدشان .

چرا؟؟

فتح المبین آخرین جایی بود که واردش شدم.

چقدر باصفا بود.انگار آنجا خانه من بود نمیدانم چرا!

از خاک شلمچه ،طلاییه و تپه های شنی فکه برداشتم اما...

خاک ها را نگاه کردم انگار باخون شهدا مخلوط شده بودند،رنگی میان رنگ خاک وخون داشت!...

حرفهایم بسیار است...

اما همین مقدار شاید کافی باشد.



ازشهر نور که گذشتیم آن  نور را دیگر نیافتم.